|
دلتنگی هام رو بردار پیش خودت نگه دار ,هروقت که تنها شدی منو به یادت بیار
|
توام این زهر تلخ نفرت رو نوش کن
چقدر ساده بودم که باور کردم
همون بهتر بری مارم فراموش کن
تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی می گم برای من مردی ........

دوباره برگشتم به همون خلوت تنهایی خودم.خیلی وقت بود با خیلی چیزا غریب شده بودم.غرق عشقی دروغین بودم و نسبت به دلتنگی هام بی تفاوت شده بوم.دلتنگی هایی که خیلی دلتنگشونم....
دلم همون پنجره رو می خواد با همون آسمون که هروقت از چیزی یا کسی دلخور می شدم شبا زیر سقف آبیش می شستم و از همه شکایت می کردم و گاهی هم اشک....آسمونی که خونه ی مامانمه ....
یادش بخیر ... به حال خودم افسوس می خوردم.منی که سراسر وجودم لبریز از عشق و عاشقی بود و قلبم همیشه از حرارت عشق گرم بود حالا باید تو شعله ی وحشی نفرت بسوزم....
دروغ دروغ دروغ .... یعنی همه ی اون حرفا دروغ بود؟؟ تویی که دم از با هم بودن تا آخر عمر می زدی...
یادته چجوری برای به دست آوردنم التماس می کردی.... وقتی اون روزا رو یادم میارم تنم یخ می زنه...
۱۸ مرداد ۸۶ اولین دیدار از کلمه ی اولین بدم میاد....
اولین دیدار
اولین شکست.......
می گن از شکست ها باید پند گرفت و به عنوان تجربه با خود داشت....اما این تجربه چیزی جز شک و تردید به همه چیز و همه کس نبود...
با نوازش های دستت سوختن از تب رو شناختم
تب عشقی آتشین که من به اون قلبم رو باختم
قاصد بودن من بود موج خوشحالی چشمات
وقتیکه عشق رو می دیدم توی قطرهای اشکات....
هرکی از عشق گریه کرده شادی رو تجربه کرده.....
این آخرین بازی بود و تو برنده اش بودی.... ازت بیزارم .....
آسمون دلم مه آلوده... خیلی وقته دلش بارون می خواد تا همه ی آلودگی هاش رو بشوره و ببره...
باقیه دلم یه مشت خاک همینم می خوام نباشه....
از نگاهات خوب می فهمم که تو فکرت یه فریبه
بازی بسه پاشو بشکن من غریب و تو غریبه.....
چه بی پرواست جام عشق....
هزاران جرعه ی نوشیدم....

زخمی خنجر زهر آ گین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم...

عاشقی من نقش یه مثلث با سه تا راس که راس سوم همیشه یه هوس بوده.نمی تونم بگم تو یه هوس بودی اما عاشقی تو منو وابسته بهت کرد. تو هوس نبودی نفس بودی اما تنفس هم یه عادته !
تو محکوم به قانون قلب منی تو راس سوم مثلث بودی و قانون می گه راس سوم هیچوقت موندگار نیست.روز محاکمت نزدیکه باید خودت رو آماده کنی.قاضی دادگاه تو عقلمه.چیزی که همیشه تو عاشقیا ساکت بوده و به احترام قلبم خودش رو کنار کشیده.حکم تو نه زندان نه اعدام و نه حبس ابد.حکم تو تبعید از قلبمه.گناهت عاشقیه.
یادت میاد همیشه می خواستی مانع گریه کردم باشی؟اما اون شب خودت فهمیدی که اشک ریختن چقدر زیباست...
همیشه حالم از عاشق کشی بهم می خورده.اما حالا خودم یه عاشق فروشم.
منو ببخش اگه عاشقیت رو نادیده گرفتم و به راحتی ازت دل کندم.دل کندن همیشه برام آسون بوده. چون از چیزای باارزش زیادی دل کندم: مامانم .یه خونه بر از خاطره.یه سنگ صبور و حالا دل کندن از قلب عاشق تو...
از این دنیا متنفرم.چرا هیچوقت عاشق به معشوق نمی رسه؟ البته قبول داره که استثنا هم وجود داره اما تو نه جز قانون عشق بودی نه قانون مثلث قلبم.
مرگ عشق تو باعث تولدت یه دلتنگی جدید شد و اضافه شد به بقیه دلتنگی هی که باید تا بایان با خودم یدک بکشم...
احساس بدی دارم.عقلم می گه درست ترین کار ممکن رو کردم اما دلم...
اما دیگه حکمت صادر شده.به دستات غل و زنجیر بستن و دارن می برنت.صدای فریادت آزارم میده.قاضی رو التماس می کنی تا شاید تو حکمت تجدید نظر کنه اما دیگه خیلی دیر شد.همیشه می گفتی هیچوقت التماس کسی رو نکن اما حالا خودت به دست و بای قاضی افتادی.
خداحافظ ای اولین...
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم
جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

معلم زبان فرسی مون می گفت: " آدم هایی که دلشون خیلی پاکه وقتی روزای آخر عمرشون می رسه گویی خدا محل زندگی همیشگیشون رو نشونش می ده و اونا احساس می کنن که دیگه به این جا تعلق ندارن و احساس غریبی می کنن"
اون شبی که بعد از دو ماه از بیمارستان مرخص شده بودی و آورده بودیمت خونه یادت می آد؟
اشک اون چشماه سیاه قشنگت رو تر کرد. با تعجب گفتم : مامان؟ چی شد؟
توگفتی: " احساس می کنم این خونه من نیست . انگار اومدم خونه یکی دیگه."
شاید خدا به تو هم خونه ابدیت رو نشون داده بود و اون خونه قشنگ تر از خونه خودمون بود.اما تو چه زود برای رفتن به خونه جدیدت بی تابی کردی. درست ۲ روز بعد از اون شب کوله بار سفرت رو بستی و واسه همیشه چراغ خونه زمینیت رو خاموش کردی و رفتی...
حالا من موندم و یه خونه با چراغ خاموش. که همه ازم انتظار دارن چراغ خونه رو روشن نگه دارم.اما اونا نمی دونن چراغ خونه ما خیلی وقته خاموشه. نمی دونن که کسی که خونه رو گرم نگه می داشت دیگه نیست تا از اون قرمه سبزی های خوشمزه درست کنه تا بوش کل ساختمان رو بگیره.
رفتی و من و با این همه آدم پست فطرت تنها گذاشتی. آدمایی که غریبه ان و فقط اسمشون فامیله. آدم هایی که فقط انتظار دارن.بعد از تو ،همون آدمایی که از خون تو تو رگهاشون بود و منو به اونا سپرده بودی هم تنهام گذاشتن.بعد از رفتنت هیچکدومشون پاشون رو تو خونت نذاشتن و خودشون رو با گفتن اینکه ما دلمون نمی آد راحت کردن.
اون شب آخر هیچوقت از ذهنم پاک نمی شه. صدات هنوزم تو گوشم می پیچه. امام حسین و حضرت علی رو صدا می زدی اما اونا هم مثه خدا می خواستن تو رو ببرن پیشه خودشون.تو اون شب نفرین شده چقدر قشنگ و آروم چشاتو واسه همیشه بستی و ما رو گذاشتی و با کوله بار سبکت پر کشیدی که به خونه همیشگیت بری.
خیلی به خدا التماس کردم که برت گردونه. حتی تمام عکس های اون موجود زمینی رو که داشت کم کم برام مثه یه بت می شد رو از در و دیوار اتاقم کندم و پاره کردم تا شاید خدا ببینه فقط برگشتنت رو از خودش می خوام. اما مثه اینکه دیر شده بود.
تا بحال آسمون شب رو اونجوری ندیده بودم. آسمونی که شبا با شمردن ستاره هاش از پنجره اتاقم خوابم می برد. انگار همون آسمون هم که روزگاری برام لالایی می گفت هم باهم قهر کرده بود . ماه زرد شده بود و ابرهای خاکستری جلوشو گرفته بودن. از آسمون هم قطع امید کردم و یه دلشوره به جونم افتاد که نکنه...
آره. اون نکنه.. به واقعیت پیوست و چیزی که ازش می ترسیدم سرم اومد.
ای کاش های زیادی تو دلمه. که ای کاش زودتر متوجه بیماریت می شدیم. ای کاش آمبولانس زودتر میومد. ای کاش...

رفتی و منو با یه خونه تنها گذاشتی که ازم انتظار دارن مثه یه کد بانو بچرخونمش.و گرمش کنم. اما با کدوم حرارت؟ شعله وجود من یه سال و ۳ ماهه که خاموش شده. به ظاهر لبخند به لب دارم اما کی می دونه که اون برق شیطنت گذشته دیگه تو چشام نیست. همه با طعنه بهم می گن تو خیلی دختر مقاومی هستی. اونا چی می دونن که چه غم بزرگی تو سینه منه.تنها جوابی که می تونم بهشون بدم لبخند همیشگیمه....
خدایا! امیدوارم از امتحانات قبول شده باشم چون اگر رفوزه شده باشم تحمل این رو که بخوای ازم دوباره امتحان بگیری رو ندارم.
اما فکر کنم که تجدیدی داشتم! چون تنها دلخوشیم رو ازم گرفتی. سنگ صبوری که می تونست شنوده حرفام باشه.بعد از اون تو این دنیای نامردت دلم به کی خوش باشه ؟ به زنی که تا چند ماه دیگه قراره بیاد و به قول اونا چراغ خونمون رو روشن کنه و برام مادری کنه؟

می گن خدا از کسایی که بیشتر دوسشون داره امتحان های سخت تر می گیره اما خدا می خوام اعتراف کنم که دیگه تحمل اینهمه امتحان رو ندارم . ....

الان که من با خیال راحت نشستم و دارم مطلب می نویسم باید تا۲ ساعت دیگه برم امتحان ادبیات بدم !! ![]()
برام دعا کنین...